حاج ملا هادي السبزواري

94

شرح مثنوى

( ( 1101 ) ) باد در مردم هوا و آرزوست * چون هوا بگذاشتى پيغام هوست ن 54 19 - ك 25 4 پيغام هو : خاطر ربانيه . ( ( 1103 ) ) خطبهء شاهان بگردد و آن كيا * جز كيا و خطبه‌هاى انبيا ن 54 21 - ك 25 5 كيا : شاه شاهان ، و عربى آن ملك الملوك . چه ، كى از كيوان كه ستارهء زحل باشد مأخوذ است ، كه بالاى باقى كواكب سيّاره است . ( ( 1104 ) ) ز انكه بوش پادشاهان از هواست * بار نامهء انبيا از كبرياست ن 54 22 - ك 25 6 بار نامه : به باى عربى ، تفاخر . ( ( 1112 ) ) عقل پنهانست و ظاهر عالمى * صورت ما موج و يا از وى نمى ن 55 9 - ك 25 12 عالمى : مراد عالم صورت است . صورت ما موج يا از وى نمى : يا از وى حبابى . بيت : جنبشى كرد بحر قلزم عشق صد هزاران حباب پيدا شد گشت دريا عيان به شكل حباب باز بشكست و عين دريا شد چنان كه مىفرمايد : ( ( 1113 ) ) هر چه صورت بىوسيلت سازدش * ز ان وسيلت بحر دور اندازدش ن 55 10 - ك 25 12 هر چه صورت بىوسيلت سازدش : يعنى هر صورت از اين امواج كه حق كه بىعلت است ، و علت و وسيلت جميع خلايق است ، خلق كند . ز ان وسيلت : يعنى به قوت همان وسيلت . بحر دور اندازدش : فهو المحيى المفنى . ( ( 1115 ) ) اسب خود را ياوه داند وز ستيز * مىدواند اسب خود در راه تيز ن 55 12 - ك 25 14 ياوه داند : ياوه و يافه : گم شده و مفقود ، و بر سخن هرزه و هذيان كه اطلاق مىشود از باب مجاز است . و مراد از اين اشعار آن است كه تا جان خود شناس و خدا شناس نشود و در طلب باشد مثل آن است كه فارس را اسب در زير ران باشد و او را گم بداند و تفقد كند . بيت : آب در جو روان كه آب كجاست شمس گويد كه آفتاب كجاست و چون خود جان به قوت جانان به سوى بينش جان مىكشاند به اسب تشبيه شده كه متحرك و متحرك اليه و محرك يكى است اينجا و به مراتب اختلافى است . و صفها را مستمع گويد به راز تا شناسد مرد اسب خويش باز ن ندارد - ك 25 16